X
تبلیغات
 
Connetion
وبسایتی برای بهتر شدن ... .
درباره وبلاگ


Soon
آرشيو وبلاگ
نويسندگان
نظرسنجی
این وبسایت را چگونه ارزیابی میکنید ؟







آمار وبلاگ
  • افراد آنلاین : ۱
  • بازدید امروز : ۱
  • بازدید دیروز : ۰
  • بازدید این هفته : ۱
  • بازدید این ماه : ۱
  • بازدید امسال : ۳۲۷۹
  • بازدید کل : ۹۳۴۹۸
  • تعداد پست ها : ۱۲۱
  • تعداد نظرات : ۷۳
یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا
که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال
طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک
کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه
محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده
کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق
بودند. بعد از یک بحث طولانی،....

 

جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه

انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر

چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

 

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی

نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.... .

 

سه سال گذشت..... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در

سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده .

او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

 

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون

پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک

بیارم... !



برچسب ها : داستان ، لاکپشت ، داستان خوب ، حکمت آموز ،
شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۱
ares
ارسال نظر
نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :