X
تبلیغات
 
Connetion
وبسایتی برای بهتر شدن ... .
درباره وبلاگ


Soon
آرشيو وبلاگ
نويسندگان
نظرسنجی
این وبسایت را چگونه ارزیابی میکنید ؟







آمار وبلاگ
  • افراد آنلاین : ۱
  • بازدید امروز : ۱
  • بازدید دیروز : ۰
  • بازدید این هفته : ۱
  • بازدید این ماه : ۱
  • بازدید امسال : ۳۲۷۹
  • بازدید کل : ۹۳۴۹۸
  • تعداد پست ها : ۱۲۱
  • تعداد نظرات : ۷۳

پرنده بر شانه های انسان نشست ، انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : من درخت نیستم !!! تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی !!! پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را می دانم اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه میگیرم ! انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده پرسید : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید و باز هم خندید. 
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان جای تو چقدر خالی است !!! انسان دیگر نخندید. 
انگار ته خاطراتش چیزی را به یادآورد ، چیزی که نمی دانست چیست ؟ شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود.پرنده این را گفت و پرزد. 
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان راندیدی. راستی عزیزم بال هایت را کجا گذاشتی ؟ 
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. 
آنگاه پیشانی در خاک گذاشت و گریست !!!



نوع مطلب : سرگرمی ، داستان ،
شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۱
ares
نظرات
سمينا خانم در 30 مرداد 1391 - 22:07 گفته :
خيلي عالي بود.افرين
پاسخ : ممنونم





ارسال نظر
نام شما :
آدرس وب سایت :
پست الکترونیک :
پیام شما :
کد امنیتی :