X
تبلیغات
 
Connetion
وبسایتی برای بهتر شدن ... .
درباره وبلاگ


Soon
آرشيو وبلاگ
نويسندگان
نظرسنجی
این وبسایت را چگونه ارزیابی میکنید ؟







آمار وبلاگ
  • افراد آنلاین : ۱
  • بازدید امروز : ۱
  • بازدید دیروز : ۰
  • بازدید این هفته : ۴
  • بازدید این ماه : ۱۸۶
  • بازدید امسال : ۳۲۵۸
  • بازدید کل : ۹۳۴۷۷
  • تعداد پست ها : ۱۲۱
  • تعداد نظرات : ۷۳

یه زمانی با شوق نام کاربری و رمز رو وارد میکردی و ورود رو میزدی تا سریع ادامه بدی .... . واقعا قشنگ بود . یک بازی کاملا زیبا.

هر چند آخرش همه چی از اول میشد ولی بازم مزه میداد .

بله دارم در مورد تراوین حرف میزنم . در هنگام عضویت ، زمانی که حمله میکردی زمانی که نیرو میدادی و حتی زمانی که داشت بهت حمله میشد هم بهت مزه میداد ... . اما ... .

اما حالا چی .

میخوای به یارو حمله کنی جمعیتش : 50 ولی پول داده کلی قفس گرفته کلی حیوون ریخته تو دهکدش 10000 تا سرباز بفرستی همشون میمیرن !

پول داده کتیبه خریده و قهرمانش سطح 90000 ولی 10 تا ماجراجویی هم انجام نداده !

دیگه همش شده پول با پول بازی میکنن . بازی به معنای واقعی از بین رفته و فقط پوله و پول !



نوع مطلب : داستان ،
برچسب ها : تراوین ، سرگرمی ، پول ، از دست رفته ،
پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۱
ares

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.... .

برای مطالعه ادامه داستان به ادامه مطلب بروید .




ادامه مطلب

نوع مطلب : سرگرمی ، عکس ، داستان ،
پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۱
ares
جواب سلام را با علیک بده .
جواب تشکّر را با تواضع،
جواب کینه را با گذشت،
جواب بی مهری را با محبت،
جواب ترس را با جرأت،
جواب دروغ را با راستی بده .

برای مطالعه ادامه به ادامه مطلب بروید .



ادامه مطلب

نوع مطلب : داستان ،
پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۱
ares

من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد! 
( ابن سینا)

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. 
(نارسیس)

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب

نوع مطلب : تکنولوژی ، سرگرمی ، داستان ،
شنبه ۱ مهر ۱۳۹۱
ares

برای مطالعه بقیه به ادامه مطلب



ادامه مطلب

نوع مطلب : اپل ، تکنولوژی ، سرگرمی ، داستان ،
پنجشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۱
ares

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد.مرد به سمت صومعه

حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »

لطفا برا دیدن بقیه داستان به ادامه مطلب بروید .



ادامه مطلب

نوع مطلب : سرگرمی ، داستان ،
يکشنبه ۱۲ شهريور ۱۳۹۱
ares

پرنده بر شانه های انسان نشست ، انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : من درخت نیستم !!! تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی !!! پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را می دانم اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه میگیرم ! انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.

پرنده پرسید : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید و باز هم خندید. 
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان جای تو چقدر خالی است !!! انسان دیگر نخندید. 
انگار ته خاطراتش چیزی را به یادآورد ، چیزی که نمی دانست چیست ؟ شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود.پرنده این را گفت و پرزد. 
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان راندیدی. راستی عزیزم بال هایت را کجا گذاشتی ؟ 
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. 
آنگاه پیشانی در خاک گذاشت و گریست !!!



نوع مطلب : سرگرمی ، داستان ،
شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۱
ares

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت ، در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند و وقتی به موضوع خدا رسیدند ، آرایشگر گفت : من باور نمی کنم که خدا وجود دارد. مشتری پرسید : چرا باور نمی کنی ؟ آرایشگر جواب داد : کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد ؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند ؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد ؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت ؟

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت و به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید که با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت : میدونی چیه ! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر گفت : چرا چنین حرفی میزنی ؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم !!!

مشتری با اعتراض گفت : نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. آرایشگر گفت : نه بابا ! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند. مشتری تاکید کرد : دقیقا نکته همین است ! خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد !



نوع مطلب : داستان ،
سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۱
ares